جمعه 12 آذر 1389  03:34 ب.ظ
دسته‌بندی: (داستان ،)


خاطرات سفر به آمریكا؛ با نثری بسیار دلنشین و كاملا منحصر به فرد!

- بیوتن 
- رضا امیرخانی
- نشر علم
- چاپ نهم
- ۴۸۰ صفحه
- 9500 تومن

معرفی دكتر خوش خوان:

اگر آدمی هستید كه برای همه چیز دنبال خط و ربطی "منطقی" می‌گردد كه با منطق تمام مردم دنیا جور دربیاید، اصلا «بیوتن» را نخوانید! خودتان را عذاب ندهید و در توجیه تحمل 480 صفحه كتاب، با خودتان نگویید: «فقط دلم می‌خواهد بدانم امیرخانی می‌خواهد ته این داستان چه بگوید؟!» چون اصلا قرار نیست ته داستان چیز خاصی بگوید كه كل داستان را توجیه كند! و بعدش مجبور می‌شوید كتاب را با حرص ببندید و افسوس به‌حال نویسنده‌ای بخورید كه برداشته خاطرات سفرش به امریكا را كتاب كرده و چون بچه‌مذهبی هم هست، تحویلش می‌گیرند و مجوز می‌دهند و خوش به‌حالش می‌شود!
اما اگر فقط اهل خواندن هستید و هرچقدر كتابی جذاب‌تر باشد خواندنش را بیشتر طول می‌دهید تا كتاب دیرتر تمام شود، می‌توانید روی بیوتن حساب كنید!
و اگر جزو آدم هایی هستید كه دوست دارند پای تعریف‌های خوش‌مزه‌ی دیگران بنشینند تا آن‌ها با حوصله از جیك و پوك یك اتفاق ساده برای‌شان بگویند باز هم می‌توانید روی بیوتن حساب كنید تا به دفعات برای‌تان تعریف‌های بامزه داشته باشد.
بخشی از متن كتاب را در ادامه بخوانید تا بتوانید دربراه‌ی خرید این كتاب تصمیم بگیرید...

سیلور من یعنی مرد ِ نقره‌ای. بی‏حرکت که بماند با یک مجسمه‌ی فلزی هیچ تفاوتی ندارد. تازه خودش را که تکان بدهد، دست ِ بالا مثل ِ یک آدم آهنی می‏شود. موی نقره‌ای، صورت ِ نقره‌ای، لباس ِ نقره‌ای، کفش ِ نقره‌ای، دست ِ نقره‌ای... فقط دودوی مردمک چشم‏های خاکستری‏ش هستند که نوعی از حیات را در او نشان می‏دهند؛ تازه اگر آن پلک‏های سنگین ِ نقره‌ای بگذارند...
بچه‌های کوچک، اگر چه بارها او را دیده‌اند، اما باز هم از دیدن او جا می‏خورند. آرام نزدیک‏ش می‏روند. به یکی دو قدمی‏ش که می‏رسند، سیلورمن بدن ِ خشک ِ خودش را تکانی می‏دهد. بچه‌ها جیغ می‏زنند و فرار می‏کنند به سمت پدر و مادرشان. پدر و مادری که لب‏خند به لب ایستاده‌اند و اطوار ِ بچه‌شان را سِیر می‏کنند. بعد سیلورمن یکی از دکمه‌های کنترل از راه دور ضبط ِ صوت دو باندی ِ نقره‌ای‏ش را پنهانی فشار می‏دهد. صدایی خشن از یک حنجره‌ی فلزی در می‏آید که:
- یک سیلور کوارتر کسی را نکشته است، اما به یک سیلورمن زنده‌گی می‏بخشد.
مادر دست در کیف می‏کند و سخاوت‏مندانه یک سکه‌ی ربع ِ دلاری ِ نقره‌ای رنگ به کودک می‏دهد تا برود و بیاندازد در کاسه‌ی گدایی ِ مرد ِ نقره‌ای. کاسه‌ی نقره‌ای کنار ِ بساط سیلورمن است؛ کنار ِ چند روزنامه‌ی نقره‌ای، یک ساک دستی ِنقره‌ای و یک ضبط صوت دو بانده‌ی نقره‌ای... سیلورمن دکمه‌ی دیگری را فشار می‏دهد:
- گاد بلس یو!
پدر و مادر می‏خندند و دست ِ بچه را می‏گیرند و از سیلورمن فاصله می‏گیرند. پدر به بچه یاد می‏دهد که این هم روشی است برای پول درآوردن. کمی فکر می‏کند. پوزخندی می‏زند، نیم‏نگاهی به مادر می‏اندازد و می‏گوید البته شاید هم برای پول از دست دادن... بعد به کودک اشاره می‏کند که 25 سنت از قلک‏ش را باید به مادر بدهد. کودک برمی‏گردد و لب ور می‏چیند و غم‏ناک به سیلورمن نگاه می‏کند. سیلورمن نیز انگار منتظر همین نگاه بوده است، با چشمان ِ بی‏روح‏ش زل می‏زند به کودک.
هر روز ده‏ها بار این ماجرا در جی.اف.کی. تکرار می‏شود. ده‏ها بار را که در 25 سنت ضرب کنیم، می‏فهمیم که چندان چیز ِ دندان‏گیری هم جمع نمی‏شود، اما ده‏ها بار را اگر در نگاه ِ کودکان ضرب کنیم، می‏فهمیم که...

*   *   *

توی زنده‌گی‌مان که مجال نشد بیاییم ببینیم این طرف آب چه خبر است، گفتیم حالا سر فرصت بیاییم یک آب و هوایی تازه کنیم. زنده‌گی نبود که لامذهب! جبهه، جبهه، جبهه... پاری وقت‌ها هم زورکی یک تکه مرخصی می‌چپاندند آن وسط. کانه غذا گدایی‌های لشگر ده. یک هو وسط کلی سیب زمینی می‌رسیدی به یک جسم گردآلوی قهوه‌ای. از ته دل قیه می‌کشیدی که عاقبت یک تکه گوشت به‌ات رسیده، اما همان را که به دهان می‌گذاشتی، تازه می‌فهمیدی، لیمو عمانی بوده! مرخصی‌های ما هم همین شکلی بودند. فکر می‌کردیم مرخصی است...
می‌آمدیم تهران، می‌رفتیم تو محل خودمان، تا می‌خواستیم برویم سراغ بر و بچه‌ها و یک گل کوچک بزنیم، بلندگوی مسجد "با نوای کاروان" ِ آهنگران را می‌گذاشت که "بار بندید هم رهان، کاین قافله عزم کرب و بلا دارد ..." و ما هم سر و ته می‌کردیم و بر می‌گشتیم جبهه. جبهه، عملیات، عملیات بعدی، جبهه، بعد می‌گفتیم این بار می‌رویم یک مرخصی مشدی! از مرخصی قبلی درس می‌گرفتیم و برنامه می‌گذاشتیم که این دفعه اصلا طرف محل خودمان نرویم؛ دوباره باز تبلیغات ِ مسجدش یک چیزی می‌گذارد، ما هوایی می‌شویم و می‌رویم جبهه.
مرخصی بعدی کلاس برداشتیم، رفتیم بالا شهر! نشستیم توی یک کافه‌ی خیلی مشدی! یک آب جو اسلامی، ماالشعیر صفر درصد توی گیلاس برایم آورد. پرسید امر دیگری؟ گفتم خاک کف پات‌م! یارو پیش بندش را بالا زد و پاهایش را نگاه کرد. کف کرده بود؛ عین کف روی ماالشعیر! رفت و نوار گیتار فلامنکو را عوض کرد. حکما خیال کرده بود، من خوشم نمی‌آمد. موسیقی سنتی گذاشت. هم راه شو عزیز ِ شجریان! تا خواند "هم‌راه شو عزیز، تنها نمان به درد"، ما دوباره هوایی شدیم که برویم سراغ "درد ِ مشترک" که "هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود". گیلاس را دو انگشتی بالا انداختیم و حساب یارو را اخ کردیم و پریدیم تو اتوبوس و رفتیم راه آهن؛ قطار اهواز که با کارت بسیج بلیت نمی‌خواست... این را گفتم که بدانی حاجی‌ت کافه‌ی با کلاس می‌رفته است پیش‌ترها هم!
خلاصه به‌ت بگویم، هیچ‌وقت مرخصی از گلوی‌مان پایین نرفت. هر بار آمدیم تهران، یک چیزی بهانه شد که برگردیم جبهه. یک بار "با نوای کاروان " ِ آهنگران، یک بار "هم‌راه شو عزیز" ِ شجریان، یک بار "چار فصل" ِ ویوالدی، این آخری، قبل دفاع سراسری، با "گل پری جون" بی‌کیفیت تاکسی هم هوایی شدیم و برگشتیم جبهه...
زنده‌گی نبود که...

*   *   *

سهراب مرا نگاه می‌کند و می‌گوید:
- آه ِ [آقای] میان‌دار بالا رفت. آه ... که کوتاه‌ترین دعا همین آه است. می‌دانی کجا؟ همان جایی که به دخترک‌ها گفت، آه! شما را به خدا ولم کنید دیگر...
- بس است سهراب! یارو مست و ملنگ آمده است مجلس غنا تا تن لخت سوزی را دید بزند و چون پیرمرد است و ازش کار دیگری بر نمی آید، لا اقل با چشمان‌ش گناه کند، تو می‌گویی آه‌ش ...
- چرا فکر می‌کنی تو از سوزی بهتری؟ شما مقدس‌ها خیال می‌کنید چون روزی هفده‌ بار می‌گویید سمع الله لمن حمده، خدا فقط صدای شما را می‌شنود. خدا لوطی‌تر از آن است که فقط صدای امثال تو را بشنود. سمع الله لمن کفره هم درست است... سوزی را نگاه کن!
سوزی را نگاه می‌کنم. توی صحنه آمده است و به میز ما نگاه می‌کند. گنده بک دارد به مسوول سینتی سایزر اشاره می‌کند تا جاز تندی را بگذارد. سوزی نگاهی به جمع می‌کند و شال روی شانه‌اش را پرت می‌کند روی صحنه و با حرارت تمام شروع می‌کند به رقصیدن...
- سوزی صورت مثالی نماز توست. نماز تو با رقص سوزی چه تفاوتی داشت؟! هر دو به چشم جماعت می‌آمدند... خوب نگاه‌ش كن! عین نماز توست. هر دو توی چشم مردم، هر دو تا سقف هم بالا نمی‌روند... نه ثواب تو، نه عقاب او...

سهراب راست می‌گفت. آمده است و جنازه‌ی رفیق‌ش را پیدا کرده است. آمده است و سر جنازه‌ی رفیق‌ش نشسته است و روضه می‌خواند. کدام روضه‌خوان می‌توانست صورت مثالی نماز بخواند و نماز آدم را وصل کند به تاپ لس دنس سوزی و این چنین اشک از آدم بگیرد... سهراب نشسته است سر جنازه‌ی رفیق‌ش و روضه می‌خواند و دیسکو ریسکو شده است کانه حسینیه‌ی لشگر... این بار سهراب بود که نشسته بود سر جنازه‌ی من، خلاف همیشه.



رضا امیرخانی از زبان رضا امیرخانی:

زاده شدن به تاریخِ بیست و هفتمِ اردیبهشت ماهِ 52ی شمسی،

بزرگ شدن در فضای پرهیجانِ انقلاب اسلامی.

گه‌گاه با كیفِ كودكانه‌ای پر از اعلامیه پوششی بودن برای كارهای پدری

و گه‌گاه هم‌بازی بودن با ادموند و آربی و آرش در محله‌ی بیست و پنج شهریور در تهران.

بحرانِ اول شدن و بیست گرفتن در هر آن چه كه می‌شد در دوره‌ی دبستان

راستی، یك بار هم بوسیدنِ دستِ امام به سالِ 61...

بعدترك، سال 62، رفتن به مركزِ آموزش تیزهوشِ علامه‌ی حلی كه قبل از تاسیسِ سازمانِ استعدادهای درخشان(66) زیرِ نظر معاونتِ آموزشِ استثنایی، عقب‌افتاده‌ها بود...

بزرگ شدن در فضایی سرشار از تكثر و تنوع در علامه حلی تهران و رفاقت... رفاقت با كلی رفیق كه هنوز كه هنوز است موی‌شان را با عالم و آدم عوض نخواهم كرد...

گرفتار شدن در گروهی سه نفره به سرپرستی جوانی مهندس كه از جنگ برگشته بود و پروژه‌ی موشكی‌ش تمام نشده بود و طراحی و ساختنِ هواپیمای یك نفره‌ی غدیر-24 و شاید هم جایزه گرفتن در 69، در چهارمین جشن‌واره‌ی اختراعات و ابتكاراتِ خوارزمی كه البته اول شدنِ در آن كم‌ترین فایده‌ی آن پروژه بود...

قبول شدن در رشته‌ی مهندسیِ مكانیك دانش‌گاهِ صنعتی شریف.

كار كردن در پروژه‌ی هواپیمای دو نفره‌ی آموزشی غدیر-27 و هم‌زمان گرفتنِ مدركِ خلبانیِ شخصی (پی.پی.ال.) به عنوانِ جوان‌ترین خلبانِ شخصیِ كشور در آن سال‌ها، به سالِ 71 تا بپرانم غدیر-27 را به عنوانِ خلبانِ آزمایشیِ گروه...

عضو شدن در هیات مدیره‌ی موسسه‌ی خصوصی هواپویان به سالِ 71 كه قرار بود به همتِ مردانی میان‌سال‌تر صنعتِ هوایی را به میانِ مردم ببرد...

رد شدنِ پروژه‌ی غدیر-27 در مزایده‌ای داخلی و دولتی و عوض‌ش دادنِ پروژه‌ی دولتی به یك شركتِ خارجی! به سالِ 72...

افسرده شدن و بازگشتن به جنین تولد، دبیرستانِ علامه حلی و معلمی و هم‌زمان راه انداختنِ معاونتِ پژوهشی دبیرستان و فعالیت در آن از سالِ 72 تا 74 كه حاصل‌ش چند مقام شد برای دوستانِ كوچك‌ترِ آن‌روز و برادرانِ امروزم در جشن‌واره‌های دانش‌آموزیِ خوارزمی...

راستی، مدتی هم كار كردن در هیات تحریریه‌‌ی نشریه‌ی روایت كه مخصوص دانش‌آموزان و فارغ‌التحصیلان استعدادهای درخشان بود، از سالِ 70 تا 72.
و البته شاعر شدن در چندین دوره از دوازده دوره شب‌های شعرِ انقلاب اسلامی علامه حلی با آن مخاطب‌های فراوان و دوست‌داشتنی.

و خدمت‌گزارِ خدمت‌گزاران بودن در هیاتِ خدمت‌گزارانِ اهلِ بیت از تاسیس‌ش در سال 70 تا همین حالا و به مددِ ارباب تا تهِ كار...
بعدترك هم ساختن و نصب كردنِ یك تنورِ خورشیدی در بشاگرد با همان برادرانِ علامه حلی به سالِ 79...

هم‌زمان نوشتنِ داستان و مقاله در شماره‌های میانی تا پایانیِ ماه‌نامه‌ی نیستان، از 75 تا 76.

بعدتر سفری به ایالاتِ متحده به سالِ 79.

راه‌ انداختنِ سایتِ لوح به سالِ 81 و سردبیری‌ش تا سالِ 84... كه در زمانِ خود پرمخاطب بود و ...

این وسط‌ها عضویت در هیاتِ مدیره‌ی شركتِ سوره پیام از سالِ 81 تا 82.

داشتنِ یك كارِ تجاریِ شخصی از سالِ 81 تا 83 و شاید هم تا همین حالا...

ریاستِ هیات مدیره‌ی انجمن قلم ایران از سالِ 84 تا 86، ساختنِ سالن و كتاب‌فروشیِ انجمنِ قلمِ ایران، برگزار كردنِ جشن‌واره‌ی سلام بر نصرالله هم‌زمان با جنگِ سی و سه روزه و فرستادنِ بزرگ‌ترین كاروانِ اهلِ فرهنگِ ایرانی به لبنان به سالِ 86 و سه نقطه‌های فراوان كه اقلِ حسن‌ش شناختن آدم‌ها بود به قیمتِ هدیه‌ی دو سال از عمر...

و از همه شیرین‌تر، سفر به همه‌ی استان‌های كشور و هجده كشورِ دنیا.

و حالا كه برخی نویسنده‌ام می‌خوانند، منتشر كردنِ

- رمانِ ارمیا به سال 74 كه جایزه‌ِ بیست سال داستان‌نویسیِ دفاعِ مقدس سال 79 را گرفت و تقدیرِ ویژه‌ی اولین جشن‌واره‌ی مهر و دومین كتابِ سالِ دفاعِ مقدس.

- مجموعه‌ی داستانِ ناصر ارمنی به سالِ 78

- رمانِ منِ او به سالِ 78 كه سالِ 79 جزوِ سه كتابِ برگزیده‌ی منتقدان مطبوعات شد و البته تقدیرِ ویژه‌ی دومین جشن‌واره‌ی مهر.

- داستانِ بلندِ ازبه به سالِ 80

- سفرنامه‌ی داستانِ سیستان به سالِ 82

- مقاله‌ی بلندِ نشتِ نشا به سالِ 83

- رمانِ بیوتن به سالِ 87 كه برنده‌ی جایزه‌ی اول جشن‌واره‌ی حبیب غنی‌پور شد به سالِ 88 و البته نام‌زدِ نمایشیِ جایزه‌ی جلالِ ارشاد بود در میانِ پنج گزینه‌ی نهایی كه هیچ‌كدام جایزه نبردند

- گزیده‌ی یادداشت‌ها (ی 81 تا 84) به نام سرلوحه‌ها به سال 87

- و مقاله‌ی بلند نفحات نفت به سال 89

و همه‌ی این زیادی‌ها را نوشتن و آن كمی‌ها را ننوشتن... چه می‌ارزد برای كسی كه خوب می‌داند هنوز كاری نكرده است...


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو